تبليغاتX
بانوی کوچک


بانوی کوچک

حرف های دل یه دختر 10 ساله

باباجون سلام

من خیلی دوست داشتم و دارم

شمابرای من خیلی عزیز بودی و هستی

دلم برات خیلی زیا تنگ شده

خیلی وقتها برت گریه میکنم ای کاش برای همیشه پیش من میماندی

راستی امیدوارم که بدونی که نمره های امتحانم

که کلاس سوم بودم چند شده...

دلم میخواد  این نوشته رو بخونی و این حرف ها به گوشت برسه...

نیکوی تو...

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:36 توسط سیده نیکو منصوری| |

چه روزهای خوبی بود

یادم ست که تو بودی

چقدر از هم دور شدیم

اما هنوز دلم پیشته

هر چقدر هم که ازم دور باشی

خواهرم دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:44 توسط سیده نیکو منصوری| |

من پدرم رو خیلی دوست دارم

بابا خیلی مهربونه

اون برای من خیلی زحمت میکشه و امسال هم برای تولدم یک دوچرخه خرید

او بیشتر وقت ها که نون نداریم برای ما ۳ تا پلاستیک نون از شاندیز میاره

او به ما خیلی محبت میکنه

بابا کارش تا ساعت ۹/۱۰ شب طول مبکشه و من هرشب از مامان میپرسم بابا کی میاد

من بابا رو اندازه ی دنیا دوست دارم

بابای عزیزم روزت مبارک

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 22:31 توسط سیده نیکو منصوری| |

 

فردا تولد ۱۰ سالگی من است .

من خیلی خوش حال هستم که تولد من است .

مامان و  مژده و خاله و ازالیا بادکنک ها را باد میکنند.

غذای تولد من پیراشکی و ساندویچ کالباس و چیپس و پنیرو  ژله است

کیک تولد من را مامانم درست میکنه و روی کیک من یکی از باربی هایم را

میگذارد.

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 16:9 توسط سیده نیکو منصوری| |

از وقتی پدربزرگم مرد بیش تر روز ها گریه میکردم.من خیلی دلم برای او تنگ شده است.هر وقت به خانه ی پدربزرگم که مرده است میرویم بعد از این که با مادربزرگم احوال پرسی کردم فکر می کنم پدربزرگم در اتاقش نماز و قران می خواند.درهمان لحظه کمی اشک در چشمانم جمع میشود . من در  زمان هایی که شاد هستم یکدفعه رفتار خیلی مهربان پدربزرگم را جلوی چشمانم تصور می کنم و خیلی غمگین میشوم  و گریه ی زیادی میکنم.پایان.

پدربزرگ خیلی خیلی خیلی زیاد دوستت دارم . 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:1 توسط سیده نیکو منصوری| |


Design By : Night Skin